تبليغاتX
آواي باد

آواي باد

 
زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...
زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...
زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"
شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع ها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟
 
زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."
شوهرش به سختی‌ گفت:
_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)
_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!
_آره اونم یادمه...
مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم. 


 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت15:24توسط كوهيار | |

 

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
...
...
...
...
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت10:37توسط كوهيار | |

 

کامپیوتر ها حرف نمی زنند وعمل می کنندولی خانم ها حرف می زنند وعمل نمی کنند

 

هر زمان کامپیوتر سر برنامه ای هنگ کرد می شود آن را ری استارت کرد ولی وقتی خانم ها سر چیزی کلید کنند دیگر نمی شود کاری کرد

 

هر زمان از کامپیوتر خسته شدی سریع شات دان می کنی ولی شرمنده مواظب باش از طرف خانم ها شات دان نشوی

 

هر وقت از چیزی یا برنامه ای در کامپیوتر خوشت نیومد با یک کلیک روی ضربدر با اقتدار حذفش می کنی اما خانم ها یا عقایدشان را ابدا نمی توانی حذف کنی

 

با برنامه های موجود در کامپیوتر می توانی هر طور که بخواهی  زندگیت را ترسیم کنی ولی در واقعیت این خانم ها هستند که زندگیتان را ترسیم می کنند

 

با کامپیوتر می توانی بازی کنی ولی توسط خانم ها خودت بازی داده میشوی

 

به کامپوتر می توانی دروغ بگویی ولی به خانم ها وای به حالت

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت20:9توسط كوهيار | |

                           دوستان عزیز این مطلب فقط و فقط جنبه طنز داره و قصدم خدایی نکرده توهین به کسی نیست.


1- یقه اولین خواستگار رو بچسبید كه شاید تنها شتر بخت شما باشه.

2_ناز رو بذارید كنار.

3_در معرض دید باشید، گذشت اون زمان كه می‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سایه می رنجم

4_ سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه.

5_تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج كنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشید.

6_ دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون كنید، یه وقت كتابشو دور گردنتون آویزون نكنید كه گردن لطیفتون كج می‌شه

7_ پسر‌های فامیل بهترین و در دسترس‌ترین طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپیدشون.

8_ رو شكل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید، پسرهای خوشگل، هستن دچار مشكل...!!

9_توی اجتماع بُر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بی‌بی عذرا نشست و برخاست كنید، همینا هستن كه شادوماد می‌سازن واستون.

10_ یه كم به خودتون برسید، منظورم آرایش و برداشتن زیر ابرو و ریمل و پودر و سایه و كرم شب و روز و ماسك خیار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نیست. حداقل قیافه یه آدم رو داشته باشید.

11_در پوشش دقت كنید،یه پوشش سنگین و اندكی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.

12_مهمون كه میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی كنید، خلاصه یه چشمه بیاین كه بعله ما هم هستیم.

13_ سعی كنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد كه دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه...

14_تا مامانه و باباهه می‌گن دخترمون دیگه وقته عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید، در حركات و سكناتتون این نظر رو تایید كنید و دنبالشو بگیرید.

15_ بالاخره اگه خدای نكرده می‌خواین جزو اون یك میلیون و هفت صد هزار دختر بی شوهر نباشید (تازه اگه همه پسرای این مملكت دوماد شن، كه نمی شن) هر چی دارید، رو كنید، منظورم كمالات و هنر مندیاتتونه.

16_اگه كسیرو دوسش دارین برین خواستگاریش (نكته:این كار ریسكش خیلی بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1سال فامیلاتون ردیفه)

-۱۷حداقل یه 206 داشته باشین كه طرف به خاطر ماشین هم كه شده بیاد

18_اون یارو كه با اسب سفید میادوبی خیال شین

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت14:15توسط كوهيار | |

1-تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از یکی دیگه بپرسید

2. پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید رو بوق

3.توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید


4.توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو عوض کنید


5.توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ روی با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید


6.توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید


7.توی جشن تولد یکی از دخترای فامیل تا اومد شمع ها فوت کنه همه رو خاموش کنید


8.اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود



9.اشتباهات لغوی دخترا رو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید


10.تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذاریید


11. عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون


12.روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکن


13.اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید


14.تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید


16.به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده


17. شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش سرش رو باز کنه


18. زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده


19. از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه

20. توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید تعریف کنید


21. توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید


22. تو خیابون به یه قسمت از لباس یا صورت یه دختر خیره بشید وبزنید زیر خنده ((نمی دونید دختره چه حالی میشه )

وای چقدر حرس میخورنا

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت12:54توسط كوهيار | |

سیر تکاملی دخترا:

سال 1230
مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم...
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده...
مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال1330
مرد: چی؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ...
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال1380
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره...
سال1400
دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت17:33توسط كوهيار | |

هورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا من عاشق نشدم آخ آخ آخ چند روزي هيچي نخوردم ولي امروز تلافي شو درآوردم امروز فهميدم عشق نبود البته بود ولي دختره از اوناي نيست كه من دوست دارم فقط خوشكله الحمدالله به خير گذشت از امروز من دوباره شدم همون كوهيارقبلي (بداخلاق -ضددخترها...) باي

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت18:27توسط كوهيار | |

 

سلام

 باورم نمیشه من عاشق شدم

عاشق دختری که همسایمون. نمیتونم فکرشو بکنم

که منم مثل پسرای دیگه عاشق شم

امروز صبح داشتم میرفتم دانشگاه که دیدمش

نمیدونید که چقدر خوشگله .این همه سال که همسایمون بود ندیدمش

ولی امروز ...

مطمنم من مثل پسرای دیگه بهش شماره نمیدم

تا اسم این دوستاشتنمو پیدا نکنم به هیچکی هیچی نمیگم

به شما ها گفتم که کمکم کنید

تورو خدا کمکم کنید نمیدونید که چقدر گرفتارش شدم

منتظرم ها تنهام نزارید

خداحافظ

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت20:33توسط كوهيار | |

       

 

قصه برگ و باد ( خدا )


                        آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

 

                    تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا


                   یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم


                           آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

                     
                         وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره


                         به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره


                          با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم


                          ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم


                          برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت


                          غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت


                          باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟


                          با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه


                          یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون


                          سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون


                          ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید


                           تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید


                           بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه


                           تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه


                          ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد


                          به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد


                          برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود


                          هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت0:18توسط كوهيار | |

يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهمزمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان

آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:



خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد

كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟



مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم از تو می خواهم جاده ای بين کاليفرنيا و هاوايی

بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از

جانب خدای متعال ندا آمدکه:



ای بنده ی من! من ترا بخاطر وفاداری ات بسياردوست

می دارم و می توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی

انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هيچ ميدانی که بايد ته

اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان

و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه ای اينها را می توانم انجام

بدهم! اما آيا نمی توانی آرزوی ديگری بکنی؟


مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:


اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن

بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه

چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟



صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده ای را که خواسته ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

موضوع: شوخي با داستانهاي كتاب فارسي


گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

بای

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت23:6توسط كوهيار | |